تبليغاتX
راهبرد

راهبرد

جدا ساختن عوامل ذیربط از عوامل بی ربط , آغاز شناخت است. رایشنباخ

 

دارم به چیزی مثل وارونگی فکر میکنم

دارم به خمش نور تا آنجا که پشت سرمون روبرومون بیاد فکر میکنم

دارم به زیبایی ها فکر میکنم

دارم به این احتمال فکر میکنم که هیچ چیزی رو اونجایی که هست نمیبینیم

و این که هیچ چیزی اونجایی که میبینیم نیست!

دارم از این وارونگی لذت میبرم چشمام رو بستم و در تخیلی تا لایتناهی میرم...

اما یه لحظه توقف!

وارونگی

نه دیگه نمیشه به چیزی گفت وارونه

خوب وقتی ما بالای سرمون رو زیر پا میبینیم و تصور بالا ازش داریم پس نگاه عادی ما هستش که

وارونگی داره نه نگاه تازه ای که من به دنیا دارم

به به حالا دنیا دیدن داره

دیگه خیالی نیس از اینکه بگن یارو دیوونه است.

این دنیای فیزیکی هستش که با تمام قانونمندی سرشار از وارونگی هستش

از دنیای اجتماعی دیگه انتظار نظم یه جورایی........ 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 11:57  توسط حیران  | 

 

تاریخ علم بیانگر اشتباهاتی است که بشریت

بر پایه اعتقاد کارشناسان بسیار دانشمند

نخست

آنها را حقیقت تصور میکرده است.

                                        پارتو

 

منو باش که برای چه چیز بی پایه ای با خیلی ها بحثم میشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 23:52  توسط حیران  | 

 

هر روز صبح که آفتاب طلوع میکند

به جشن می نشینم

به این امید که شاید امروز سالروز تولدت باشد ...

 

صبحگاه ۱۶/۸/۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:24  توسط حیران  | 

 

نمی دونم چرا سوالات اساسی زندگی میتونن در گیر و دار زندگی به راحتی زیر گرد و غبار روزمره گی ها پنهان بشن؟

چرا آدما به راحتی دردهاشون رو مرهم میذارن؟

چرا به راحتی به قضاوت میشینن و همه چیز را با یه پیشداوری ساده خراب میکنن؟

و چرا حاضر نیستن حقیقت رو در جستجو بنشینند؟

اگه بتونم خودم رو در جرگه ی ادما حساب کنم همه ی این سوالات در مورد من هم صدق میکنه

اما معلوم نیست که ادمی کیست و چه معیاری برای ادم بودن هستش تا بشه گفت که من هم ادمم یا نه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 13:33  توسط حیران  | 

 

و اما من

و اما تو

تو از دل می سرودی

تو از آدم شدن داد سخن راندی

تو گفتی آرزویت را

دلت می خواست دنیا خانه ی مهر و محبت بود

دلت می خواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند

تو از شیرینی و از فرهاد می گفتی

تو می گفتی

چه شیرینست وقتی دل ها از مهر آکنده است

چه شیرینست وقتی آفتاب دوستی در آسمانِ دهر تابنده است

چه شیرینست وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است

 تو از دل می سرودی

از عشقِ خودت دادِ سخن راندی

تو گفتی خواستت این بود

دلت می خواست

عشقت را نمی کشتند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 12:46  توسط حیران  | 

 

یادت هست گفتم :

از ماجرای عشقت روسفید بیرون آمد

دلم نه

موهایم را میگویم

 

حالا میخوام بگم:

اگه عهدمون رو بشکنی

منم میشکنم

عهدمون رو نمی گویم

خودم میشکنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 12:16  توسط حیران  | 

 

 

Life is not like a game that when “GAME OVER” click a key & start a game at first level

In life you lost time & this never back AGAIN

 

اینو یه جا خوندم اما منبعش یادم نیست

صابش منو ببخشه!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 11:57  توسط حیران  |