حکومتها به جای تدوین و تصویب قوانین پیچیده، باید تلاش خود را صرف تربیت انسان درست، کنند که اگر این مهم تحقق یابد جامعهای سالم خواهیم داشت.
وی هنگامی که به دنبال راه حلی سازنده و خلاقانه است آرامش و خونسردی خود را حفظ میکند.
انسانی است که کار کردن و همنشینی با او لذتبخش است.
در عوض مبارزه علیه جریان و روند زندگی- خود را به آن می سپارد.
می انیشد - احساس میکند و حاکم بر نفسانیات خویش است....
وین دایر
دوباره بنویسم.
دلم برای هر روز نوشتن در وبلاگ تنگ شده.
توی این مدت که وبلاگ نویسی رو کنار گذاشته بودم، تجربه های بسیار متفاوتی از زندگی به دست آوردم.
میخوام این وبلاگ دوباره محملی برای روز نوشته ها و مطالعاتم بشه.
محلی برای اشتراک جستجوهام، سوال هام و نادانستگی هام...
امشب داشتم استراتژی های شش ماه آینده رو برای خودم جمع بندی میکردم.
سعی میکنم دوباره این وبلاگ رو زنده کنم.
امیدوارم دوباره بتونم دوستان فرهیخته ی گذشته رو همراه با دوستانی جدید ، اینجا جمع ببینم.
درس بخونم درس هایی تکراری که کمکی به تحرک آدم نمی کنند
یا کتاب هایی رو بخونم که برای خواندنشان باید از خیلی چیزا بگذرم
یا فیلم ببینم فیلم های به سفارش یک دوست رو
یا بچسبم به پول درآوردن
یا بی خیالی از هر چه هست
یا شایدم بچسبم به جریان عادی زندگی ...
اینایی که نوشتم اصلا مهمترین مساله ی زندگی من نیستند.
انسان ها به تبع انسان بودن٫ هماره در معرض انتخابند. انتخاب می کنند و انتخاب می شوند.
اما مساله ی جدی تر در مورد انتخاب٫ چگونگی این انتخاب است. ما ناچاریم یکی از راه های
بی شماری که در مقابلمان قرار دارد را برگزینیم برای تداوم. اما ساله ی مهمتری اینجا پیش
می آد که چرا باید ادامه بدیم؟!
نمی دونم واقعا برای چی داریم می دویم. که به آرامش برسیم! هر لحظه از زندگی ام سرشار از
تناقض هست! سرشار از دو راهی. برای چی اعتراض سیاسی میکنیم؟ برای چی طرفداری سیاسی
می کنیم؟ برای چی کتاب می خونم؟ برای چی فیلم می بینم؟ چرا از غم دیگران دلگیرم وقتی از
دستم کاری بر نمی آد؟ چرا از دیگران توقع دارم من رو درک کنند؟ چرا من دیگران رو درک نمی کنم؟
پر شدم از چرا هایی که دارن لحظه لحظه من رو از من می گیرند.
کتاب درسی نظریه ی این ترم مال ترنر هستش. نگاه تحلیلی ترنر بر این مبنا هستش که
معادلات اجتماعی تحت تاثیر نیروهای کلان دچار تغییر و تحول می شن. این قضیه ی کلی
تو این دو هفته خیلی ذهنم رو اشغال کرده. در باب آرمان هایی که داشتم من رو دچار باز اندیشی
کرده. به نظرم ما آدما خیلی به خودمون اطمینان داریم. من به محوریت انسان در هستی اصلا
نمی تونم باور داشته باشم. شاید بشه گفت انسان ها تغییرات شگرفی در بستر چند هزار ساله ی
اخیر در محدوده ی قسمت هایی از سیاره ی زمین به وجود آوردند٫ اما قضیه اینه که در بستری
و چشم اندازی کمی وسیع تر و نه حتی در بستر واقعیت کلان هستی یعنی فقط در بخشی از آن٫
نیز اثر تلاش های انسانی در تغییر جهان کاملا قابل چشم پوشی هست و من نمی دانم این همه
ادعایی که من به عنوان یکی از این انسان ها دارم از کجا ناشی شده؟
اولین آشنایی من با اینترنت با وبلاگ شروع شد.
داشتم در مورد تاثیر رسانه بر تفکرات مطالعه می کردم.
در مورد فراواقعیت پست مدرن ها!
اولش فقط یه جستجو بود.
یواش یواش تو دلم جا کرد.
دوستا و همشهری هایی که یا از قبل میشناختم یا از طریق بلاگ نویسی شناختمشون.
حالا اما فیس بوک و گوگل باز و .... اومدن یه جورایی جای وبلاگ رو پر کردن.
دیگه کم مینویسم و انتظار جذب مخاطب هم ندارم. خیلی وقته دیگه کسی اینجا سر نمیزنه.
چند تا نکته:
1- اورمو را دریابیم.
2- دلم برای وبلاگم تنگ شده بود.
3- باید یه فکری برای فقر و گرسنگی بکنیم
امروز 25روز هست یه اکانت وایرلس یه ماهه خریدم.
بیشتر از 24 روزش رو میتونم قسم بخورم که نتونستم کامپیوتر رو روشن کنم و بدون یک ساعت تلاش با کمال که چه عرض کنم با حداقل اطمینان به شبکه اینترنت متصل بشم.
از دیروز میخواستم یه ایمیل رو بگیرم اما موفق به وصل شدن نبودم.
فایل پیوستی ورد بود و 103kb حجمش بود.حدود 4 دقیقه صبر کردم تا بالاخره تونستم ساعتی پیش داونلودش کنم.
اپراتور تقصیر رو گردن کامپیوترم میندازه.
رییس ISP هم همچنین.
یاد اون ترانه ی نامجو می افتم که میگه:
زاده ی آسیایی و به این میگن جبر جغرافیایی.
شاید هم تقصیر ماست که دل از بعضی چیزا مثل شهر و کشور نمیتونیم بکنیم. اون ضرب المثل که میگه دندت نرم، جونتم در بیاد.
میشه گفت اهر جاییست که برای چک کردن ایمیلت احتمالا حدود 2 ساعت باید وقت صرف کنی و آخرش هم کامپیوترت متهم به خرابی بشه.
حالا میان شعار میدن فرار مغزها!!!!!! (از خود متشکری رو حال کنین).
آینده نیوز هم که فیلتر شد.
خوب شد که شد.
مگه قرار بود نشه!؟
حتما الان متعجب هستید پس این پست چطوری ظاهر شده.
راستش من هم در عین حال که دارم تایپ میکنم یه انتظار دارم و اونم قطع اینترنتم هستش.
اگه این پست ثبت بشه فقط یه اتفاق افتاده اونم معجزه هستش!!!!
یه مدتی هست دارم پدیدارشناسی رو باز خوانی میکنم.
انگار نه انگار که این همه خونده بودم.
تصور میکنم صفر صفرم.
حالا اینا به کنار، یه چیزایی دارم ازش بیرون میارم.
به نظرم یه قرابت هایی با نظریه پیچیدگی میشه پیدا کرد. البته مساله ساده نیست
و نمی تونم فعلا چنین ادعایی داشته باشم. به نظرم بعد از این سری جدید خوانش،
به یک سری مطالعه ی جدید در حوزه ی پیچیدگی نیاز داشته باشم.

