دارم به چیزی مثل وارونگی فکر میکنم
دارم به خمش نور تا آنجا که پشت سرمون روبرومون بیاد فکر میکنم
دارم به زیبایی ها فکر میکنم
دارم به این احتمال فکر میکنم که هیچ چیزی رو اونجایی که هست نمیبینیم
و این که هیچ چیزی اونجایی که میبینیم نیست!
دارم از این وارونگی لذت میبرم چشمام رو بستم و در تخیلی تا لایتناهی میرم...
اما یه لحظه توقف!
وارونگی
نه دیگه نمیشه به چیزی گفت وارونه
خوب وقتی ما بالای سرمون رو زیر پا میبینیم و تصور بالا ازش داریم پس نگاه عادی ما هستش که
وارونگی داره نه نگاه تازه ای که من به دنیا دارم
به به حالا دنیا دیدن داره
دیگه خیالی نیس از اینکه بگن یارو دیوونه است.
این دنیای فیزیکی هستش که با تمام قانونمندی سرشار از وارونگی هستش
از دنیای اجتماعی دیگه انتظار نظم یه جورایی........
