تبليغاتX
راهبرد - من. زندگی. جامعه. دوستی. و خدا
ما ارزشهای سیاسی خود را به دیگران تحمیل نمیکنیم. اما در دفاع از آنها هم تاملی به خود راه نمیدهیم

نمی دونم چرا؟

هیچ توضیح جامعه شناختی براش پیدا نکردم!

ولی همه دارند از یه مرد حرف می زنن

یکی متفاوت با همه!

و بی واهمه

از نداشتن برنامه!!!!!

آره

پس از اندی امروز یه وب گردی حسابی داشتم

و در اکثر آن ها سخن از احمدی نژاد بود!

اما من از دیگر نگینی دادِ سخن دارم

که از جنسی دگر بودی

از او

که راه زنده ماندن بر منم سد کرد

به من گفتش زنده بودن مر مرا بس ناسپاسی از خدای پاک و بی همتاست

بگفتم پس چه باید کرد

او زندگی را بر من شناسانید

و با راهی که می پیمود

و دردِ مردمانی چند - چونان بختِ ما بی مایگان خفته –

در سر داشت

و بیداری ندا می کرد.

او مرا روشنفکر می خواند.

باز هم جواب این چرا را نیز نمی دانم که چرا از روشنفکری و کلاسی که دارد خوشم نمی آید.

آره سخن از اوست که چه دیر آمد و من چه زود نا سپاسی خویش بر او نمایاندم.

سخن از اوست که می خواست عکس ماه در آیینه باشد:

آی سو دا

و مرا تاب آن نبود که حتی در عکس ماه در آب بنگرم

چه رسد به ماه در آسمان

ای زود رفته با تو سخن می گویم

گفتی آیسودا را دوست دارم

و من از خویش بگفتم با تو

 آن روز را ز خاطر نخواهم برد که از عشق از دست رفته ام با تو گفتم و چه زود شب شد.

و شب چه بلندایی داشت

و حیف که ماه هاست که در اینجا باران نمی بارد

و ابر تیره هم با من نمی گرید

و من تنها.

و چون باران نمی بارد

آبی و برکه ای دیگر نیست

که در آن آب بتوان آی سو دا را دید.

من چه بی تدبیر و بی مقدار بودم

من چه با عقل و چه با معیار بودم

و چه بد

که هستی را که به معیار ناید با اندیشه می سنجیدم

و اما من

و اما تو

تو از دل می سرودی

تو از آدم شدن داد سخن راندی

تو گفتی آرزویت را

دلت می خواست دنیا خانه ی مهر و محبت بود

دلت می خواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند

تو از شیرینی و از فرهاد می گفتی

تو می گفتی

چه شیرینست وقتی دل ها از مهر آکنده است

چه شیرینست وقتی آفتاب دوستی در آسمانِ دهر تابنده است

چه شیرینست وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است

 تو از دل می سرودی

از عشقِ خودت دادِ سخن راندی

تو گفتی خواستت این بود

دلت می خواست

عشقت را نمی کشتند

چه بی رحمند آن ها که

نمی فهمند.

من اما هم نفهمیدم

تو را

و آسمان صاف مهتابی را

و نور ماه را در آب حوض چشمانم.

کوچک بود اما

خدا را با سوالاتی بسی روشن صدا می زد

تو از احساس خود گفتی

که در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب

 ناگهان می روید از زمین

و یادم آوردی آن مشکل گشای راز دارم را

که می گفتم

اگر هر گوشه ای از این جهان بی کران را

طوفانِ بلا گیرد

یکی از درونم می رسد

و می گوید

خدا با ماست

و اما من کنون احساسِ این دارم

ندایی از درونم می کشد فریاد

و می گوید

که من بارِ دگر فریاد بردارم

که تا هر گاه و هر جا هستی هست

و ما هستیم

خدا با ماست

آری باز هم می گویم

خدا با ماست

و ما اما نمی دانم

با خدا هستیم؟

کاش با خدا باشیم

ای کاش ...

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 15:53  توسط خادم القرآن  |