تبليغاتX
راهبرد - من و سال های دبیرستان
ما ارزشهای سیاسی خود را به دیگران تحمیل نمیکنیم. اما در دفاع از آنها هم تاملی به خود راه نمیدهیم
من دوره ی دبیرستان رو شبانه روزی بودم. سال های ۷۴ تا ۷۶ دبیرستان نمونه ی سعدی تبریز.

ورودی های شهرستانی ما هجده نفر بودند. فضای قبل از خاتمی واقعا فضایی سرشار از خفقان بود. اولین بار با دکتر شریعتی با کتاب فاطمه فاطمه است بوسیله ی روح الله اشنا شدم.

خود سانسوری و من ایرانی

ما همیشه از سانسور می نالیم اما باید به این نکته توجه داشت سانسور بیشتر زاده ی ویژگی ها و قابلیت های قوم ایرانی است که زمینه را برای سانسور فراهم می اورد.

یادمه حتی شنیده بودم که هر کسی کتاب پدر مادر ما متهمیم شریعتی رو داشته باشه اعدام میشه!! انقدر گفته شده بود که حتی سازندگان شایعه نیز باورشان شده بود!

از معدود نشریه هایی که در ان دوران مطالبی در نقد دولت مقتدر رفسنجانی می نوشت و برای ما قابل دسترس بودنشریه ی پیام دانشجو بود که ان هم هر از چندی توقیف می شد.

یادمه اهر اقای ... این نشریه را توزیع می کرد و یکی از دوستان از بس در این فضا غوطه ور بود می گفت وی لیست خریداران را به اداره ی اطلاعات می دهد. بعدها فهمیدیم که چگونه لباس را پشت و رو تن آدم می کنند.

در آن جمع هجده نفره همه همه را متهم به جاسوسی می کردند. فضا برای اندیشه انقدر تنگ بود و اندیشه ها انقدر محدود که کسی نمی توانست به فضایی بالاتر قدم نهد و باز کاود که ایا یک دسته دانش اموز دبیرستانی روستایی که از کتاب فقط کتب درسی را می شناختند و از اندیشه فقط حل تمرین های استاد و از اعتراض فقط کیفیت غذای دبیرستان - ان هم فقط در بین خود- چه چیز برای گزارش دادن می توانستند داشته باشند؟

تو یه رمان مربوط به خاطرات یک خلبان ایرانی در زمان جنگ می خواندم از هر سه نفر عراقی یک نفر مامور استخبارات(اداره ی اطلاعات عراق در زمان صدام) می باشند یعنی هر خانواده ای حد اقل یک جاسوس!

تبلیغات صدام تا چه حدی قوی بود که افراد خود باور کرده بودند ان که کنارشان نشسته و برادر یا دوستش می خواند جاسوس است و باید از وی ترسید! اگر اینگونه بود پس زمان حمله ی امریکا این همه نیرو کجا رفتند؟

من کتاب فاطمه فاطمه است را در لفافه ای خواندم و هیچ اتفاقی نیافتاد. هنوز همان نوجوان قبلی بودم و جملاتی بر ضد حکومت ندیدم.

بلکه حتی همان سخنانی بود که از اینجا و انجا شنیده بودم فقط از زبان دیگر و شکلی دیگر.

 چه دوستی ها که به خاطر سو ظن از هم گسست. و هیچ پایه ای نداشت .

آب را گل نکنیم

.

.

.

اما در سرزمینی که آب ها همه گل آلودند و نمی توان با چشمانی باز شنا کرد چه باید کرد؟

باید عینک هایی ساخت برای بهتر دیدن

سرزمین بی اعتمادی

سرزمین تردید

سرزمین . . .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 12:21  توسط خادم القرآن  |