و ما عقب ماندیم! چرا؟ زیرا!
من در نظريه ي ساخت يابي از اين بحث مي كنم كه احتمال تغيير در هر لحظه ي زندگي اجتماعي وجود دارد، اما بخش اصلي زندگي اجتماعي،بازتوليد اجتماعي است.*
* معناي مدرنيت،آنتوني گيدنز : ص 154
من در نظريه ي ساخت يابي از اين بحث مي كنم كه احتمال تغيير در هر لحظه ي زندگي اجتماعي وجود دارد، اما بخش اصلي زندگي اجتماعي،بازتوليد اجتماعي است.*
* معناي مدرنيت،آنتوني گيدنز : ص 154
چند وقت پیش یکی از بچه های دانشگاه کتابی آورد در مورد تاریخ پنهان امریکا و اینکه در لحظه لحظه ی شکل گیری امریکا یهودی ها حضور داشتند.
به یاد سلسله کتاب ها و مباحث پورپیرار در باب تاریخ ایران افتادم. به یاد انفجار ۱۱ سپتامبر نیویورک افتادم. به یاد خیلی ها افتادم.
اما در تمام مرور ذهنی خویش بر وقایع تاریخی هیچ یادی از مردم حال حاضر ایران نکردم. اصلا به اینکه برنج کیلویی تا شش هزار تومن بالا رفته نبودم.
اصلا به این فکر نمی کردم که میانگین سن ازدواج جوانان ایرانی چگونه در حال بالا رفتن می باشد.
اصلا به این فکر نمی کردم که خرید مسکن هم چون افسانه های دوران کودکی حتی در رویاها هم برای ما ممکن نمی باشد.
اصلا در این فکر نبودم که چرا تمام انرژی فکری سردمداران سرزمین ثروتمند ایران از لحاظ دارا بودن نسبت بالای فقرا فقط صرف انرژی هسته ای می شود؟!
اصلا از دوستان آگاه از مسایل فیزیک هسته ای نشنیدم که می گفتند نیروگاه بوشهر حتی در خوشبینانه ترین حالت اگر تا پنج سال دیگر افتتاح شود حتی قادر به تامین برق مصرفی استان بوشهر هم نمی باشد.
اصلا به این فکر نمی کردم که امر وحشتناک اعتیاد در ایران زاییده ی چیست؟
اصلا به این فکر نمی کردم که چرا نصف ازدواج های دانشجویی به طلاق می انجامد.
اصلا به خط فقر در تهران نمی اندیشیدم
اصلا به بی عدالتی های قومیتی نمی اندیشیدم.
اصلا به ضریب نفوذ رشوه در بین کارکنان ایرانی نمی اندیشیدم.
من فقط به یک چیز می اندیشیدم:
اداره جهان توسط دولتی که حتی از کنترل قیمت گوجه فرنگی عاجز است.
به روش های مورد استفاده در دولتی می اندیشم که حتی نتوانسته پس از این همه مدت لاف عدالت طلبی نام یک مفسد را معرفی و رویش را سیاه نموده باشد.
به سه میلیارد تومن کمک برای بازسازی لبنان می اندیشم.
به ارگانی می اندیشم که بهبازسازی ویرانه های بیروت می اندیشد ولی از اندیشیدن در باره زاغه نشینان اطراف تهران ابا دارد.
وای بر ما که فردا در محضر دادگر چه پاسخی خواهیم داد به خاطر سکوتمان!
نگفتن. همان. دروغ گفتن است. قدری کثیف تر!(۱)
(۱) نادر ابراهیمی
شرايط حاكم بر عصر معاصر ايران حاكي از ناتواني انديشه ي اثباتگرايي در تبيين وضعيت موجود بوده و شواهد حاكي از روند كند اما حتمي به كنار گذاشته شدن اين پارادايم فكري مي باشد. روند كنوني در حذف اين انديشه، از سويي در راستا و ادامه ي جريان فكري پست مدرنيستي كه در جوامع راقيه و غربي كه در نفي دستاوردهاي مدرنيستي در حركتند، شكل پذيرفته و از سوي ديگر، حاكميت انديشهي اجتماعي متاثر از اسلام در بين متفكرين ايراني كه براي انسان، ساحتي فراتر از جايگاه انسان گرفتار آمده در زندان عدد و كميت، قايل اند، به سرعت و شتاب در حال غلبه يافتن است.
شكلگيري سريع تكنولوژي و استحكام آن در عصر جديد و بويژه قرن بيستم و بالاخص دهه هاي پاياني آن، بي گمان مديون انديشه اي است كه از تقليل تمام ابعاد حيات به كميت و سنجش پذير و قابل پيش بيني ساختن آن حاصل آمد. ناگفته پيداست كاربرد واژهي تمام، مستلزم پرداخت هزينهي بار معنايي آن مي باشد، از آن رو كه آن گاه كه از تماميت سخن مي گوييم حتي انسان و انديشهي وي نيز از اين دسته بندي مصون نمانده است.
بايد پذيرفت كه آري اين چنين است برادر!
وقتي ملاك براي پذيرش انسان به عنوان انسان ميزان برخورداري وي از نعمات مادي هست و فراموش مي شود كه ماده از باب رفع نياز و كسب آرامش، كاربرد دارد و نه اين كه ملاكي باشد براي سنجش ارزش انسان، و يا وقتي، ملاك ارتقا براي ما، نه توليد انديشهي بكر كه زادهي بي خوابي و مطالعه است؛ بلكه توليد مقاله، و تعداد آن – همه مي دانيم كه چگونه اكثر نويسندگان در امر paste ----- copy سررشته دارند – مي باشد، نمي توان انتظار حل مسايل اجتماعي را داشت.
وقتي براي جذب مقاله ناچاريم اعلام كنيم شركت در اين همايش فلان مقدار امتياز دارد و در فلان . . .
ادامه دارد . . .
قرار بود برای اولین سالگرد تولد وبلاگم مطلبی ویژه بنویسم اما نتوانستم بنویسم. یادمه یه جایی خونده بودم :
بنده ی آنی که در بند آنی
و سعی کردم که ننویسم تا در بند تعلق این وبلاگ نیایم.
شروع به نوشتن که می کنی تازه متوجه میشی این نوشته و این وبلاگ جزیی از خودت هستش.جزیی از آنچه تاکنون شکل گرفته ای.
پارسال که شروع به نوشتن کردم قصد داشتم در حین وبلاگ نویسی به بررسی تاثیر وبلاگ بر شکلگیری هویت نویسنده بپردازم. با آزمون و خطا شروع کردم. به چند وبلاگ سر زدم.
چند روز از رسانه نوشتم و از اینترنت و البته از الیناسیون!
بعد از یک ماه ایستادم از نوشتن و اندیشیدم در باب آنچه بودم و آنچه هستم!
به طور میانگین روزی ۲ ساعت به وبلاگ گردی مشغول بودم. با تمام وجود خود را با بلاگ نویسان همتا احساس می کردم و این که با مخاطب چه می کند؟
بیشتر از یک ساله که می نویسم. خیلی تغییر کرده ام و این وبلاگ تاثیر مسلمی بر این تغییر داشته است. اول که شروع کردم با نام "شما به دنبال چه می گردید؟" شروع شد.
اما در طی زمان فهمیدم من نیز به دنبال چیزی می گردم. اما چه چیزی؟ بسیار گشتم تا فهمیدم مساله ی ذهنی من استراتژری و راهبرد رسیدن به توسعه می باشد.
حلقه ی مفقوده ی توسعه ی همه جانبه.
آزادیستان که وبلاگ من رو لینک کرده اسم" عشق توسعه" رو برایش انتخاب کرده.
اما مطالعات گوناگون و در برخی موارد فشرده مرا به این نتیجه رسانده که به شعار رنه دوبو پایبند باشم:
جهانی بیاندیش و محلی عمل کن.
قرار بود از ماجرای اعتراض اهالی آذربایجان در دو سال پیش بنویسم. اما از بس نگاه ها را به موضوع رادیکال یافتم بهتر آن دیدم که ننویسم ( حداقل در شرایط کنونی).
دلم می خواست مطلبی رو که در باب دختران فراری! نوشته ام دوباره در معرض اندیشه ی مخاطبان قرار دهم و از زیر کارد نقادی اندیشه ام را پروارتر سازم در باب این آسیب اجنماعی.
راستی دو هفته پیش تو دانشگاه توسط بچه های کانون آفتاب همایشی با عنوان همایش ملی آسیب شناسی مسایل اجتماعی جوانان برگزار شد و خیلی چیزها یاد گرفتم. صبر همکاری و دوستی. از سویی نیز اندیشه ای در باب آسیب شناسی داشتم. مطلبی در ذهنم نقش بست با عنوان " آسیب شناسی آسیب شناسی مسایل اجتماعی" که حتما در پست های بعدی اگه خدای مهربان بخواهد درباره اش می نویسم.
دوست خوبم در مطلبی تحت عنوان سينما قدس اهر به این نکته توجه می دهد که چرا تنها سینمای اهر تعطیل است و مهمتر اینکه چرا انگار نه انگار؟!!!!
وقتی جهان وارد قرن بیست شد رسانه ای که در بین مردم حرف اول رو می زد سینما بود.
در طی قرن بیستم از سینما و رادیو و روز نامه و تلویزیون و ماهواره و اینترنت و موبایل و ... عبور کرد.
ما ایرانی ها و بویژه اهالی شهرمان بدون گذار از این فرایند پیوسته وارد عصر جدید شدیم.
انقطاع مدرنیسم قرن بیستمی و عدم کسب تجربه ی مدرنیته و سقوط در مدرنیزاسیون وارداتی تمامی تعاریف رایج در باب ابزار مدرنیسم را برایمان باژگونه کرد و نتوانستیم مدرنیسم را آنگونه که باید دریابیم. واکنش ما در قبال مدرنیسم یا انفعالی بود و حالت تسلیم محض داشت و یا نگاه سلبی بدان داشتیم.
در نتیجه هیچ گاه با آن کنار نیامدیم.
در شهر ما اهر اما نگاه جزم اندیشانه تر بود.
سینما علاوه بر کارکردی که برای پر کردن اوقات فراغت دارد هم چنین مکانی آموزشی برای ورود به مباحث انتقادی می باشد.
می توان به عنوان یک فضای عمومی در آن به طرح مسایل اجتماعی پرداخت. شکل خاص ارایه ی محصول در سینما شاید در نگاه اول حالتی یک سویه از انتقال اطلاعات را در ذهن متبادر سازد ولی مسلما مباحثی که در اطراف موضوع فیلم در بین تماشاگران شکل می گیرد و بازخوردهایی که از آن حاصل می شود از یک سویگی سینما می کاهد و به رسانه ای انعکاسی مبدلش می سازد.
وقتی در عصر یکی از جمعه های بهار به باغ شیخ شهاب اهری برویم می توان فشار تقاضای تفریح را در چهره مردمی که در ترافیکی روان در حرکتند و به دنبال آنی آرامش ذهن اند مشاهده کرد.
به خاطر انحصاری بودن محصول مورد تقاضا برای پر کردن اوقات فراغت در مورد باغ شیخ شهاب و ورود فشار جمعیتی بیش از توان بر آن همیشه پس از فروکش کردن پیک تقاضا می توان آسیب های وارده بر آن را کاملا مشاهده کرد.
ولی اگر بتوانیم برای شهروندان محصولات جایگزین تعریف کنیم قسمتی از مشتریان باغ در اوج تقاضا به آن جاها مراجعه می کنند در نتیجه علاوه بر کاهش در سرعت فرسایش و تخریب باغ. توزیع جمعیت متقاضی تفریح نیز متعادل تر می شود.
هم چنین ذایقه های مختلف نیز بر آورده می شود و زمینه ی شکوفایی خلاقیت ها نیز فراهم تر می آید.
به جرات مي توان گفت هم نسلان من را افرادي شكل مي دهند كه كمتر گروهي مثل آنها شاهد تحولات ژرف و سريع در طول زندگي خود بوده اند. به دنيا كه اومديم هنوز انقلاب اسلامي ايران دو ساله نشده بود. انقلاب ايران بسياري از معادلات جهاني را حد اقل در مقطع زماني خاصي در مورد حركت عمومي جهان به سمت سكولاريسم را به هم زد. بازگشت دوباره به دين در عصري كه انقلابات، همگي با وجود اينكه بر عليه نظام هاي سكولار بود،اما خود رنگ لائيسيسم داشت.بي گمان اين اتفاق سر آغاز فصل جديدي در تحولات بود و اين سي سال تاييدي بر اين مدعاست. مبارزه با ماركسيسم، جاي خود را به مبارزه با اسلام( به زعم عده اي: تروريسم ) داد.
وقتي ما به دنيا آمديم چند ماهي از آغاز جنگي خانمان سوز و نابرابر مي گذشت.
شعارهاي انقلابي هنوز جاري بود و شور انقلابي.
هنوز پاك سازي هاي رايج پس از انقلابات به شكل منسجم و در خيلي از موارد، بي رحمانه و ناعادلانه ادامه داشت.
سخن از شكل گيري جامعه اي ايده آل بود. آن گونه كه ماركس مي خواست و نه آن گونه كه مي گفت. آن گونه كه اسلام مي گفت و متاسفانه نه آن گونه كه اسلام مي خواست.
نبرد انديشه ها به نبرد مسلحانه كشيده بود. نا امني در اكثر مناطق و بويژه آذربايجان سرفراز در كل تاريخ، بيشتر بود از بس تضارب و تنوع آرا وجود داشت. هجمه هاي داخلي و خارجي بر سر جمهوري اسلامي باريدن داشت.
به نيرويي مضاعف براي مقابله با اين هجمه هاي چند جانبه نياز بود.
سيستم هاي اطلاع رساني رسمي و سنتي به كار افتادند و تقاضاي انرژي از سطوح پايين جامعه را اعلام داشتند.
زاد و ولد بالا رفت. در كل تاريخ ايران با اين محدوده سرزميني كنوني، سال 1359 نقطه عطفي در ميزان ولادت ثبت شده بود. ميزان باروري كل براي كل كشور به رقم 6.97 رسيد.
مشتق نمودار تعداد ولادت ثبت شده بر حسب سال هاي متعدد از زمان ثبت رسمي ولادت ها، در سال 1359 صفر مي شود و مقدار نمودار به ماكسيمم مي رسد. اين مقدار ماكسيمم مطلق نيز مي باشد( حدود 2451765 نفر به دنيا آمدند و اين تعدادي است كه ثبت شده و اگر بتوان ولادت هاي ثبت نشده و غير قانوني را بر آورد كرد خيلي بيشتر از اين ها مي شود).
به نقل از سايت امروز
|
حجت الاسلام والمسلمین سيدمحمد خاتمي كه در جمع اعضاي شوراي مرکزي انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه گيلان:
خاتمي: در زمينه تحريف انديشه هاي حضرت امام اعلام خطر مي كنم
خاتمي درباره شعار حضرت امام مبني بر «صدور انقلاب» گفـت: امام چه ميخواست و منظورش از صدور انقلاب چه بود؟ اين که ما اسلحه بگيريم و در ديگر کشورها انفجار ايجاد کنيم و گروههايي درست کنيم که در ديگر کشورها خرابکاري کنند؟ امام به شدت با اين رفتارها مخالف بود و برخورد ميکرد. منظور امام اين بود که ما اين جا الگو بسازيم؛ يعني انسان ببيند که در اين جامعه اقتصاد و علم و حرمت انسانها خوب است و سير جامعه به سمت رفع فاصله طبقاتي و ايجاد رفاه نسبي و بهبود اوضاع و احوال در همه مسايل است و اين مهمترين راه صدور انقلاب بود. اگر ما اين الگو را بد بسازيم و يا کاري کنيم که دشمن بتواند جنبههاي مثبت اين الگو را بپوشاند و جنبههاي منفي را جلوه بدهد و يا جا بيندازد، اين بزرگترين خيانت به اسلام و انقلاب است.
آسمان ايران ابستن طوفاني بس سهمگين است.
آنان كه صداي موج را نمي شنوند صداي طوفان آنان را از خواب بيدار خواهد كرد.
روز بزرگداشت مقام معلم گرامی باد
سال ها از زمانی که برای اولین بار سر جلسه کلاس درس نشستم می گذرد.
تلمذ در محضر معلمین بسیاری را تجربه کرده ام.
از بعضی رنجیده ام.
اما بر آیند تدریس آنها مرا آنی دادند که نداشتم.
از بازیگوشی و شیطنت بارها آزارم به ایشان رسیده است.
ولی حالا که عمری سپری شده و غبار تاریخ بر خاطرات سایه افکنده وقتی به گذشته رجوع می کنم چه بزرگواری ها که شاهدش بودم.
آقای قنبری معلم اول ابتدایی - آقای صادقیه معلم دوم ابتدایی - آقای عطایی معلم سوم ابتدایی - آقای جهان نما معلم چهارم ابتدایی - آقای عرضی معلم پنجم ابتدایی
معلمان راهنمایی مان زیاد بودند و متاسفانه نام برخی را فراموش کرده ام.
اما از معلمان دبیرستان آقای فرجاد دبیر ادبیات - آقای نیکدل دبیر معارف - آقای خدایی دبیر معارف - آقای فرشاد دبیر ریاضی - آقای زینی زاده دبیر بی بدیل شیمی - آقای باغبانی دبیر فیزیک و بسیار خوبان دیگر که از بس شاگرد خوبی برایشان نبودم شرمنده شان هستم.
در طول تحصیلات دانشگاهی نیز اساتید بزرگواری نقشی محوری در زندگی من داشته اند . از آنها اموخته ام که هرگز بیکار ننشینم.
روز معلم بر تمامی عزیزانی که ذکرشان رفت و بر تمامی معلمین مهربان در سراسر هستی از آغاز تاریخ تا آینده ای که خواهد آمد و بر تمامی دوستانم که در کسوت معلمی به نور افشانی مشغولند و بر تمامی معلمین وبلاگ نویس مبارک و فرخنده باد
از بزرگترین معلمین زندگی ام نیز یاد می کنم: پدرم مادرم و خواهر بزرگوارم که در طی مسیر پیچیده ی زندگی برایم بس راهگشا بودند هستند و از درگاه ایزد منان خواهانم سال ها باشند.
درس معلم ار بود زمزمه ی محبتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را
ای کاش رییس محترم جمهوری اسلامی ایران باور داشتند هر ایرانی با هر اندیشه و مرامی باز یک ایرانی است و دلسوز ایران.
چرا همه خاین و دست نشانده ی اجانب فرض می شوند؟
چرا نمی خواهیم باور کنیم نگاه رادیکالی به مسایل تولید کننده و تشدید کننده ی رادیکالیسم خواهد بود.
آنچه مسلم است از آغاز تبلیغات ریاست جمهوری نهم توسط به اصطلاح اصولگرایان این آواز بلند بود که اصلاح طلبان سیستم فامیلی و موروثی را برای حکومت داری برگزیده اند.
شکی نیست آثارش را دیدیم.
اما کسی که می خواهد با این روال مبارزه کند چگونه است که خود از سلف خود که از آغاز کار طبل مخالفت کامل با وی اش را سر داده بود اینگونه همچون و حتی بدتر از او در این دام افتاد؟
معاون اقتصادي بازرسي يك دامپزشك بود
به نظر شما یعنی در ایران غیر از عده ای خاص که رییس محترم جمهوری انتخاب کرده اند کسی نبود تا توانایی اداره ی سمت های مختلف حکومتی را داشته باشد که این افراد نیز پست های کلیدی را به آشنایان و فامیل سپرده اند؟
به نقل از گفتنی ها :
سايت رجا نيوز در صفحه اولش مصاحبه اي از احمدي نژاد در مورد جنبش دانشجويي گذاشته و يک سوتيتر هم به عنوان فراز مهم آن در صفحه اول ميبينيم: آقاي احمدي نژاد: " نظام سياسي قبل از انقلاب كه سرتا پايش ظلم بود؛ بعداز انقلاب هم بالاخره در برنامه ريزيها، ارتباطات گروهي، عدم شايسته سالاريها، عزل و نصب ها و توزيع فرصتها، گروههايي بودند كه يا رابطهاي و حزبي و فاميلي يا به خاطر منافع شخصي عملكردند و ميكنند. اگر دانشجو جلو اينها نايستد بقيه شعارها ديگر پوچ است... "اينک توجه شما را جلب ميکنم به مبارزه جناب احمدي نژاد با فاميل بازي در دولت نهم:
محمود احمدي نژاد (رييس جمهور):
داوود احمدي نژاد : رييس بازرسي رياست جمهوري => برادر احمدي نژاد
حسين شبيري : رييس صندوق مهر رضا => شوهر خواهر احمدي نژاد
پروين احمدي نژاد : معاون مركز امور زنان رياست جمهوري => خواهر احمدي نژاد
علي اکبر محرابيان : وزير صنايع => خواهرزاده احمدي نژاد
مهندس زريبافان (دبير هيات دولت):
داوود مددي : رييس سازمان تامين اجتماعي => باجناق زريبافان
سيدمحسن نبوي : عضو هيات مديره شركت سرمايه گذاري خارجي => داماد زريبافان
عليرضا مددي : مديركل وزارتي وزارت تعاون => برادرزاده باجناق زريبافان
ناظمي اردكاني : وزير تعاون => شوهر عمه داماد زريبافان
دانش جعفري : وزير اقتصاد=> پسر عمه پدر داماد زريبافان
هاشمي ثمره (مشاور عالي، رييس ستاد انتخابات کشور و همه کاره رييس جمهور):
مهندس مهدي هاشمي ثمره : مديركل وزارتي وزير نيرو=> برادر هاشمي ثمره
خانم قند فروش : مشاور خانواده وزير كشور => زن برادر هاشمي ثمره
عبدالحميد هاشمي ثمره : معاون وزير صنايع => برادر هاشمي ثمره
هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست
ما به فلک می رویم عزم تماشا که راست

یک صبح دل انگیز بهاری با دوستان در باغ های اطراف اهر

سپاس بی پایان مر او را

آقاي خضوعي در مطلبي با عنوان ((سخن آخر انتخابات و آخر سخن با نماينده)) به طرح مطالبات شهروندان از نماينده ي انتخابي حوزه ي اهر و هريس پرداخته اند.
نكته ي جالبي در بخش نظر خواهي جلب توجه مي كند. به دو نظري كه در مورد اين مطلب ابراز شده دقت شود:
۲- نویسنده: شهروندی از هریس
شنبه 7 اردیبهشت1387 ساعت: 23:29
درست يك دقيقه پس از اولي. عجب تقارني!!!!
اولي در مقام تعريف است و دومي در مقام كوبش
اولي از اهر است و دومي از هريس
در هر دو از لفظ شهروند استفاده شده
اولي خود را يك فرهنگي معرفي كرده و ناچار بوده خود را اهل فرهنگ نيز نشان دهد!!!!!
دومي اما انگار از قيد فرهنگ آزاد است
اما به نظر شما چرا آنجا كه سخن از تعريف است شهروند اهري مي شود و هنگام حمله اما شهروند هريسي مي شود؟؟؟!!!!
اميدوارم آنقدر فضاي فكري جامعه باز شود كه ديگر دچار خود سانسوري نشويم.
بزرگداشت مقام بزرگ معلم در پيش است و مشاهده اين چنين مواردي از معلمان واقعا آدمي را دچار سرخوردگي مي كند.
يعني با وجود چنين افرادي مي توان به توسعه ي فرهنگي!!! انديشيد؟!
زهي خيال باطل
لاف عشق و گله از یار بسی لاف دروغ
عشق بازان چنین مستحق هجرانند
. . . دگر ایشان دانند؟!!